اتفاق جدیدی افتاده
هنوز نمیدونم بده یا خوب
صبر میکنم تا ببینم چی میشه.
راستی قصه ای رو که با هم نوشته بودیم برای یک نفر خواندم!!!
صبر کرد تا تمام شود بعد به چشمام نگاه کرد و پرسید: واقعی بود؟؟؟
جوابی نداشتم...
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 15:34 توسط شهرزاد
با آرامش گوشه ای ایستادی
نابودی رویاهایم را دیدی
هنوز باورم نمیشود
چه ساده خندیدی...
+
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 19:25 توسط شهرزاد
هنوز همونجایی... هنوز همون نگاه...همون حرفا... حرفایی که تو سرم
میپیچه و راحتم نمیذاره... همون چهره که خسته به نظر میرسه...و زخمی که نه مایه شرمه نه افتخار. زخمی که هر روز آثارش رو -که هیچ وقت کمرنگ
نمیشه- می بینم. بهش عادت کردم مثل خیلی چیزای دیگه مثل ترسی که از همون روز احساس
می کنم... اون روز از اون غریبه ترسیدم، امروز از خودم می ترسم، از فکرایی که گاهی
سراغم میان و منو یاد تو میندازن، از آینه ای که شکستم و صدایی نداد و از کابوسی
که هرشب همون سرنوشت گنگ اما تکراری خودمو نشونم میده...جنون اعتراف دارم... دلم
میخواد یه لحظه چشمامو ببندم دلم میخواد دیگه هرگز به ساعت نگاه نکنم و همه جاده
های طولانی رو پیاده برم دلم میخواد زودتر زمستون بشه می ترسم دیگه زمستون نشه و شب کوتاهتر و کوتاهتر شه... از دروغ متنفرم. از
خواب از فریاد متنفرم. از آدمایی که تظاهر
میکنن همه چیز رو میدونن و از آدمایی که هیچچیز براشون مهم نیست متنفرم. هنوز خیلی
کارها هست که امتحان نکردم... هنوز حتی حتی یه قطره بارون رو هم نبوسیدم... برای
هیچ کدوم از خاطره هام دست تکون ندادم... آرزوهام رو بغل نکردم... هنوز رویاهامو
باور نکردم... تو کفش هام خاک سیگار نریختم... هنوز ماه رو با طناب از سقف اتاقم
تو صومعه آویزون نکردم...هنوز برای ستاره ها قصه نگفتم...هنوز برای کاترین جشن
تولد نگرفتم...هنوز به هیچکدوم از آدم برفی ها شیرکاکائوی داغ ندادم...هنوزدستاتو
لمس نکردم... وجودت رو احساس نکردم...از تنهایی گله نکردم...هنوز خیلی چیزا هست که
نمیدونم... هنوز حجم نفس هامو نمیدونم... هنوز فاصله دستم تا آسمون رو نمیدونم...
هنوز راز کوهی که تو خواب دیدم رو نمیدونم... ارتفاع این عمارت سنگی از سطح دریا رو نمیدونم... چقدر دلم برای دریا تنگ
شده... برای موج ها... از لمس تاریکی خاطره ای ندارم...کاش این نور کمتر بود... کاش
این سکوت کوتاهتر بود... کاش اشک نامرئی بود... کاش آهنگ طولانی تر بود...کاش زمان
مرزی نداشت... کاش دره ای وجود نداشت...کاش قانون حقیقت داشت...کاش پاییز این همه
غم نداشت...کاش قدرت جنگیدن با آتش رو داشتم...کاش از جنس آب بودم... کاش دوست
سرما بودم...مثل خاک،کامل بودم...کاش سایه نبودم... در انتظار رسیدن یه مسافر
گمشده نبودم... یا لا اقل کاش این همه دیوانه نبودم... دیگه نمیخوام فرار کنم اما
تسلیم نمیشم. میجنگم و پیروز میشم...راهم رو پیدا می کنم اگر نشد راهم را
میسازم...
انکار نمیکنم که با صبر هر دردی را می توان تحمل کرد و باور دارم که
شادی جایی در درون ماست و من هنوز امیدوارم ...
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 14:29 توسط شهرزاد
|
I
can't save your life,
Though nothing I bleed for is more tormenting.
I'm losing my mind and you just stand there and stare as my world divides.
You belong to me,
My snow white queen.
There's nowhere to run, so let's just get it over.
Soon I know you'll see,
You're just like me.
Don't scream anymore my love, 'cause all I want is you.
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 19:46 توسط شهرزاد
سلام؛
هیسسسسس!
چه خبرته؟ اینقدر سر و صدا نکن طرف خوابه...
فقط خواستم بگم اونی که بهت گفته راحت شدی خالی بسته
من هروقت مردم خودم خبرت می کنم
روز سه شنبه غریبه چند روزی میره سفر
این عالیه من به خونه بر
میگردم
من میام اون میره اون میاد من میرم...
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 20:11 توسط شهرزاد
|
روزهای سختیه هربار که فکر می نم همه چیز تموم شده و دیگه راحت شدم یه
اتفاق جدید می افته یه بهونه تازه واسه دلهره های قدیمی پیدا میشه نمیدونم کاری که
می کنم درسته یا نه حتی تردید دارم که این موضوع این همه اهمیت داشته باشه...
خدای
مهربون مثل همیشه فقط تویی که میتونی کمکم کنی تنهم نذار...
+
نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 9:39 توسط شهرزاد
این روزا می گذره اما
من هنوز حرفی ندارم
نه با تو
نه با اون که این زخمو یادگاری گذاشته
باید صبر کنم...
فکر دانشگاه رفتن و فرار از این عمارت سنگی بدجوری دلمو قلقلک میده
هنوز مطمئن نیستم ولی یه چیزی این وسط باید عوض شه تا تو مثل قبل مهربون بشی
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 22:32 توسط شهرزاد
|
زمین درد میکشد و من توان نوشتن ندارم...
چند روزی گذشته و حالا میتونم بگم حادثه دردناک هائیتی درس بزرگی بود
برای من که خیلی ها را فراموش کرده بودم
دعا نمیکنم چنین اتفاقی تکرار نشه چون اعتقاد دارم خدا چیزی رو بی
دلیل نیافریده
دعا میکنم خدا به همه آدما توان تحمل دردها و به مردم رنج کشیده آرامش
بده...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 17:2 توسط شهرزاد
|
گاهی در نبودن هایت گم می شوم
گاهی از احساس حضورت می ترسم
گاهی برای فراموش کردنت می نویسم
و باز در میان واژه هایم
تو را می یابم...//
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 17:43 توسط شهرزاد
|
بابا بزرگ مهربونم؛
تو بهترین بابا بزرگ دنیا بودی. به خاطر همه ی لحظه های شادی که به
کودکی من هدیه کردی ازت ممنونم. به خاطر همه ی خاطره های قشنگی که برامون یادگاری
گذاشتی ممنونم.
بهشت هم به داشتنت افتخار می کنه.
هرگز فراموشت نمی کنم.//
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 10:44 توسط شهرزاد
|